یک قلم و یک کاغذ با خدایی که رو به رویم مینشیند و باهم چایی مینوشیم..داغ داغ

وقتی یک روز  از خواب بيدار  میشوی و حس میکنی یک بیماری ناعلاج داری و هی گریه میکنی و هق میزنی و همه تو را مسخره میکنند که ای بابا تو چیزیت نیست و هی حس میکنی چقدر کسی تو را نمیفهمه!

وقتی یک شب توی مطب دکتر بی قراری میکنی و او برای ارام کردنت ارام بخش تجویز میکند و میگوید تو باید تحت نظر روانپزشک باشی

وقتی بعد از چند ترم درس خوندن و معدل الف شدن مجبور میشوی فقط 10 واحد بگیری و در اخر سر تا مرز مشروطی.

وقتی قرص های خواب اور و قوی میخوری و همش میخوابی و از همه چیز بی خبر و بی اعتنا میشوی و مدام از نزدیک ترین هایت تیکه و نیش و کنایه میشنوی و در خودت احساس شکستن میکنی که کی بودی و چی شدی

وقتی هر روز نت گردی و وب گردی میکردی و حالا به زور به وب خودت سر میزنی

وقتی از دست این قرص ها هر روز چاق تر میشوی و از نزدیک ترینت و تا کسی که تو را سالی یک بار میبیند می گوید واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقدر چاق شدی و تو از مسخره کردن کسی که همه شرایط تو را میداند در خودت گریه ی تلخ میکنی و از بیرون میخدی

وقتی از حرفهای نزدیکانت و کسانی که از عمق وجود دوستشان داری دلت میشکند و هیچ نمیتوانی بگویی

همه همه همه ی این وقتی ها تلخ است کشنده است زهر است

 

 

+تاریخ ساعت نویسنده خودم |

یادمه پارسال نوشتم دلم براش تنگ نمیشه اما امسال می نویسم دلم تنگ میشه برای همه ی چهارسال

برای سال اول یزد،خوابگاه..گریه های ماه اول تو خوابگاه...مریم بنفشه زهرا فاطمه صدیقه...واسه ول تابیدن تو یزد از صبح تا عصر واسه رفتن ته شهر دوتایی با مریمو صف کشیدن ماشینا واسمون...واسه فالوده مفتی خوردنمون واسه سرکار گذاشتن ملت تو خوابگاه..واسه قهقه هامون...واسه پیتزا خوردن من و مریم یه جای نامعلوم تو بزد...واسه یه پسرک جوون که با یه نگاه عاشقم شده بود...واسه دعوا کردنمون سر ظرف شستن و شام گرفتن ...واسه کوه سنگی که خاطرش فقط بین منو مریم یه راز موند...واسه باغ ملی..نعل اسبی...اطلسی و همه چیزهای قشنگ تو یزد

سال دوم اومدم اصفهان...ترم سه ترم خوبی بود رفتیم قشم خیلی خوش گذشت...عینک طبیمو اب برد و کلی همه بهم خنیدیدن...ترم چهار رفتیم شهر کرد و بعدش رفتیم اذربایجان و کرمانشاه واون ورا که بازم بهم خیلی خوش گذشت یادش یخبر با عطیه بودم...ترم پنج رفتم مشهد با بچه ها...همه ی مسافرتها خیلی خوب بود

دلم برای خنده های بلندمون که سمانه همش حرص میخورد تنگ میشه...واسه پیاده گز کردن تا سلف و وایسادن تو صف نهار...واسه پریدن وسط برگا و خندیدن...واسه تعطیل شدن کلاسامون که تقریبا شب شده بود....واسه نمایشگاه تهران رفتن با دوستی که فقط یک بار دیدمش برای همیشه...واسه خیریه و بچه هاش...حتی واسه تنهایی نهار خوردن و و تنها بودن این ترم اخری..واسه دانشکده ی جدیدمون...واسه جزیره..تریا....

برای هدیه گرفتن از ستایش برای روز دانشجو که هر سال بهم میداد و برای همه چیز و همه چیز

دیرور یه روز عالی بود با بچه ها جشن فارغ التحصیلی گرفتیم تو میدون نقش جهان ...واقعا خوش گذشت...با لباس های فارغ التحصیلی گرفتیم و از هم خدافظی کردیم و خاطرات همه چهارسال تمام شد!!

 

 

چهارشنبه اخرین مسافرت دوران کارشناسی به مشهد....به همتون دعا میکنم

یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا حــــــــــــــــق


برچسب‌ها: خاطراتی ک کهنه می شوند اما هرگز فراموش نمی شوند
+تاریخ ساعت نویسنده خودم |

30 Gol Vajeh[WwW.KamYab.IR] گـل واژه های مانـدگار از دیـدگاه بـزرگان – سری چهارم

 

در حد سلام و علیک باهم رابطه داشتیم...خیلی ساده و بی خیال از کنارش رد می شدم...برایم مهم نبود که گاهی همینجوری با لبخند به من خیره می شود....چند روز پیش بهم اس ام اس داد هر وقت اومدی دانشکده خبرم کن،کارت دارم، من اما اصلا یادم رفت،تا چند روز پیش که داشتم تو راهرو دانشکده میرفتم که بلند داد زد گندم گندم؟؟برگشتم طرفش...گفت وایسا وایسا کارت دارم...وقتی بهم رسید با عجله 5 تومن از تو کیفش در اورد،یه نگاهی به اطرافش کرد و اون پولو دور سرم چرخوند...گفتم چی کار میکنی؟؟گفت هیچی یه نذر بود،خندید و رفت...شبش بهم پیام داد گندم نذر کرده بودم وقتی حالت خوب شد و خندتو مثل همیشه دیدم این پولو بندازم تو حرم حضرت معصومه و من ساکت شدم

 

- از ان دسته استادای خوش رو بود...همیشه منو با اسم کوچیک صدا میزد...زیاد باهاش حال نمی کردم...وقتی فهمید من مریض شدم سریع شماره ی مامانمو گرفت که از حالم خبر دار بشه...یادمه یه بار زنگید بهم ولی من جوابشو ندادم،بلافاصله زنگ زد به مامانم و گفت میخوام با گندم حرف بزنم و حالشو بپرسم...هر وقت منو تو دانشکده میبینه میگه میکشمت گندم کجایی پیدات نیس؟!!چندتا قرص میخوری؟؟نبینم دیگه قرص بخوریااااا....امروز دیدمش هنوز دهنم باز نشده سلام کرد!!گفت بیا اینجا کارت دارم...گفتم بله استاد بفرمایید:گفت گندم یه کم مثل قبل بخند ببینم و من ساکت شدم

شمارشو نداشتم...با هم هیچوقت کار خاصی نداشتیم...هر وقت منو میدید میگفت چه طوری 5 اسفندی؟؟؟
شبای تولدم همیشه بهم تبریک میگفت...چند روز پیش یه پیام اومد:گندم حالت خوبه من زهرام میدونم شمارمو نداری!...از خودم ناراحت شدم که زهرا اینجوری راجبم فکر کرده...باهم اس ام اس بازی کردیم اخر شب بهم گفت میشه یه خواهش ازت بکنم...گفتم بگو...گفت:مثل همیشه قشنگ بخند میخوام وقتی ازهم دور شدیم صدای خندت همش تو گوشم باشه... و من ساکت شدم

 

دیروز تو دانشکده استاد ص را دیدم...جلو پاش بلند شدمو سلام کردم...باهاش کلاس داشتم اما چون حضور و غیاب نمیکرد منم نمیرفتم...حتم داشتم که این استاد منو نمیشناسه و حتی فامیلمم نمیدونه!! اما دیروز بم گفت:میبینم که رنگ و روت بهتره،میخندی!...بهتری خداراشکر؟؟من گفتم استاد شما از کجا میدونین...گفت:مگه میشه دانشجو یه مشکلی براش پیش بیاد و استاد ندونه؟اونم یه دانشجوی ممتاز و خوش اخلاق!ترم پیش به استاد م و استاد الف که میرسیدیم همش حرف تو رو میزدیم که چی شد یه دانشجوی شیطون و خوش خنده یهو مریض شد و به این حال افتاد!!دوتا چیز یادت نره اول توکل به خدا و دوم این لبخدات ومن ساکت شدم

 

روز تولدشو نمی دونستم هنوزم نمیدونم اما اون روز تولدمو بهم تبریک گفت و برام یه هدیه ی قشنگ خرید...من کلی شرمندش شدم و وقتی تو نامه ی کادوش بهم نوشته بود گندم عزیزم همیشه بخند من ساکت شدم

 

رفته بودم خوابگاه پیش بچه ها...اینقدر خندیدمو حرف زدیم که من خوابم گرفت و رفتم رو تخت یه بچه ها خوابیدم...خوابه خواب بودم که از صدای تق تق در اتاق بیدار شدم اما چشمامو باز نکردم، صدای اشنا به گوشم خورد فهمیدم مهنازه!! یکی از همکلاسیام که اصلا کاری به کارش نداشتم...مهناز اروم به بچه ها گفت:آشغالا چرا زودتر نگفتین گندم اومده خوابگاه؟؟بعدم یواش اومد ملافه را از رو صورتم کشید و اروم لپامو بوسید... یهو خاتون گفت بوسش نکن اگه بفهمه توی خر دوسش داری خودکشی میکنه... و همه خندیدند ولی من...

 

گاهی وقتا دستامو میگیره و میگه :گندم خوشحالم که خوب شدی و من ساکت میشم!


چه ادمایی که ازشون دور بودم ولی براشون مهم بودم و چه ادمایی که بهم نزدیکن ولی تو رنج بی معرفتی و نامردی نمره یک روزگارن!

 

 

+تاریخ ساعت نویسنده خودم |

KamyaB.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

نمی دونم ساعت چنده...فقط میدونم نصفه شبه و از شدت گریه و هق زدن سرم مثل یه سنگ بزرگ سنگین شده و درد میکنه... وقتی سرم درد بکنه می نویسم..خنده داره...

من ادم خوب نوشتن نیستم ادم خوب حرف زدن هم نیستم...من فقط ادم خوب گریه کردنم..ادم گریه های طولانی و خنده های ظاهری وموقتم...ادم روزها خوابیدن و شب تا صبح فکر کردن...آدم زود قضاوت کردن...آدم حساس و زود رنج...آدم بی کله و گاهی خطرناک...آدم زود از کوره در رفتن و عصبانی شدن...ادم داد زدن...ادم نااروم بودن...ادم ارایش کردن و رژلب زدن...ادم کیف پول گم کردن...ادم تنهایی نهار خوردن تو دانشگاه...ادم تنها فیلم دیدن...ادم تنها قدم زدن...ادم تنها خرید رفتن...ادم تنها تو خیابون بستنی خوردن...ادم شبا کابوس دیدن و تو خواب جیغ زدن...ادم آهنگ گوش دادن و رقصیدن....ادم تا ظهر خوابیدن و حذف درس...ادم سهل انگار و پشت گوش انداختن...ادم از خیابون ترسیدن...ادم خود ازاری کردن...ادم با چیزهای کوچیک ناراحت شدن...ادمی که جدیدا بقال سر کوچه ازش می پرسه بهتری؟؟...ادم زیادی روی ادما حساب کردن...ادم پاک کردن اد لیست موبایل...ادم پاک کردن پیامهایی که دوسش داره...ادم بسته شدن ایمیل...ادم تاکسی گرفتن تا دم دانشگاه...ادم صبح و ظهر و شب قرص خوردن....ادم روزی یکبار مسواک زدن...آدمه آدمه آدمه...

جدیدا دیگه:
اس ام اس بازی نمیکنم
دیگه یه طرفه رفتار نمی کنم و یه طرفه درد و دل نمیکنم
وب گردی نمیکنم
درس نمیخونم
ظرفای اشپزخونه را نمی شورم
جواب بی انصافیه هیچکس و نمیدم
و...
گریه بهم اجازه نوشتن نمیده

+تاریخ ساعت نویسنده خودم |

18 Gol Vajeh[WwW.KamYab.IR] گـل واژه های مانـدگار از دیـدگاه بـزرگان – سری چهارم

ساعت 2 بامداد... اینجا اصفهان
همه ی اد لیست موبایلمو چک کردم تا با یکی حرف بزنم اما هیچکس نیست....خیلی وقته که هیچکسی نیست
.
.
.
.
.
.به همه ی مخاطبین گوشیم میس کال زدم و پیامهایی که رسید!!!!!!
بله؟؟
کاری داشتی؟؟
نگران شدم،بله؟
دیگه یادی ازما نمیکنی؟
تو هنوز بیداری؟
و...

سرم درد میکنه،میرم بخوابم....بدون اینکه با کسی حرف زده باشم

+تاریخ ساعت نویسنده خودم |


پسرخاله:اون پوست شکلاتارو بده به من
شهاب حسینی:پوست شکلات میخوای واسه چی؟
پسرخاله : پیرزنه هست پاهاش درد میکنه فقیرم هست..
شهاب حسینی:خب؟
پسرخاله:بعضی وقتا میرم بهش کمک میکنم خونشو تمیز میکنم و بعضی کارای دیگه...
شهاب حسینی :آهان.....بعدش؟؟؟؟؟؟
پسرخاله:هیچی همیشه بهم میگه بردار از اون شکلاتا بخور منم چون کُـلَن چند تا دونه شکلات داره نمیخورم و واسه اینکه ناراحت نشه این پوست شکلاتارو بهش نشون میدم

کلاه قرمزی 93 

حوصله هیشکیو ندارم...حتی حوصله ی خودمو

+تاریخ ساعت نویسنده خودم



♦احساس خریت و احمق بودن همه وجودمو گرفته
♦فکر میکنم همه بهم دروغ میگن...همه دارن دورم میزنن
♦دارم سعی میکنم خودمو از خیلی چیزا کم کم کنار بکشم
♦دیگه نمی تونم به کسی اعتماد کنم،حتی به مامانم
♦دارم تند تند پایان ناممو مینویسم که به چیزی فکر نکنم

+تاریخ ساعت نویسنده خودم



مادرم همه ی روزها را باید به نامت بزنند
اما
این روز
روزٍ خاص توست
روزت مبارک بهترینم

هدیه ی من به تو
یک
هدیه ی بنفش

+تاریخ ساعت نویسنده خودم

صدفم کاش حرف از رفتن نمیزدی

کاش نمیرفتی صدف

لعنت به این کاش ها...

صدفم من خیلی وقتا به عشق تو مینوشتم چون تو نه تنها منو میخوندی درکمم میکردی پابه پام گریه میکردی

برام دعا میخوندی

صدفم وجودت خیلی بهم ارامش میداد

کاش حرف از رفتن نمیزدی

دلم از رفتنت میگیره.

کاش نمی رفتی.

کاش...

صدف دوستت دارم خیلی خیلی زیاد

هیچوقت فراموشت نمیکنم.

+تاریخ ساعت نویسنده خودم




دلم یه سورپرایز و غافلگیر شدن توپ میخواد...خیلی وقته حسابی خوش نگذروندم...خیلی وقته از ته دل نخندیدم
خیلی وقته یه خرید درست حسابی نرفتم.
دلم یه مسافرت عالی میخواد که برم چند روز خوش بگذرونم....دلم یه سفر تیریپ مجردی میخواد که برم مشهد..خیلی وقته هوای مشهد کردم
دلم میخواد برم یزد مثل پارسال،وای چقدر خوش گذشت،عالی بود
حیف حیف که وقتشو ندارم و تازه امروز کار پایان ناممو شروع کردم...

دلم میخواد دوباره ذوق وشوق درس خوندن بیاد تو وجودم یعنی ویره درس خوندن بگیرم و بزنم تو گوش ارشد امسال ولی کماکان حس درس خوندن ندارم دلم میخواد زودتر این ترم تموم بشه و خیالم از بابت لیسانس راحت بشه...
دلم میخواد برم شهربازی و سوار یه بازیه خطرناک بشمو از ته دل جیغ بزنم
دلم میخواد از ته دل بخندم
دلم میخواد یکی از ته دل بهم بگه گندمی با همه خریتات و دیوونه بازیات دوستت دارم
دلم یه عالمه چیزای خوب میخواد..
.
+تاریخ ساعت نویسنده خودم |



کاش یادمون بمونه که گاهی نباید چشمامونو راحت ببینیدیمو دل بشکنیم.

+تاریخ ساعت نویسنده خودم


نیمه شب

صدای نفست می آید

برمی گردم سمتِ تو

" آب می خواهی؟ "

 

چه خیال ها می کنم

مَگر تاریکی آب می خورد!

 

می گویی بله.

سارا محمدی اردهالی

من میترسم نه از ارتفاع نه از تاریکی نه از تنهایی نه از توحش های اجتماعی و نه حتی از رد شدن از خیابان،من از هیچ یک نمی ترسم

من از بهار میترسم...از بهار امدن...بهاری شدن و از بهاری ماندن میترسم...من از تک تک واژه های بهار میترسم

بهارهایی که برایم تلخ ترین خاطره ها شدند کم نیستند...بهار امسال من را از خودم گرفت،یک بیماریه پر درد...بهار 5 سال پیش مادرم بیمارستان بستری شد...بهار 2سال پیش با یک آشناییه بی فکر و مزخرف،یک اشتباه بزرگ شد و بهار امسال یک جداییه بی صدا.

من امسال انقدر گریه کردم که خندیدن فراموشم شد انقدر قرص خوردم که خواب خوراکم شد من این همه رنج و تلخی و گریه را مدیون بهارهستم،بهاری که ذره ای نکویی برایم نداشت.

آخر سال است...بوی عید می آید بوی نو بوی بهار

 کاش خدا آخر هر سال سه نقطه هایی را می گذاشت و میگفت بنده جان:درخواستی کن برای سالی که گذشت...من قطعا فراموشی 92 را میخواستم...فراموشی همیشه بد نیست گاهی جدایی از یک رنج بزرگ است.

روزهای آخر سال برایم با دلگیری میگذرد چرا که دوست ندارم بهار بیاید...من نمیخواهم سال نو شود میخواهم در اسفند باقی بمانم چرا که هیچ لذتی از گرمای خورشید بهاری و سبزی و طراوت گیاهان نمی برم.

خداحافظ پرونده ی سیاه 92


برچسب‌ها: فرداهایی که نمی خواهمشان
+تاریخ ساعت نویسنده خودم |



دو روزه قراره ببینمش،نمیشه،،، دلتنگم

عکس:خوابگاه یزد،توسط بنفشه
مریم:
دیدمش...
آهسته بوسیدمش...

+تاریخ ساعت نویسنده خودم

نه زمین‌شناسم

نه آسمان‌پرداز

گرفتارم

گرفتار چشم‌های تو

یک نگاه به زمین

یک نگاه به زمان

زندگی من از همین گرفتاری شروع می‌شود...

عباس معروفی

هم حوصلم رفته و هم دلم تنگ شده خیلی خیلی زیاد

احساس میکنم دچار روزمرگی شدم،چی کار کنم؟

شدیدا برا پایان نامم استرس دارم،چه کنم؟

میگم که تو دلم نمونه(رفت،بدون من،بدون اینکه اصلا من براش مهم باشم،چقدرم بهش خوش گذشته بود)


+تاریخ ساعت نویسنده خودم |

پنج اسفند

کسی هلم داد

و

بند ناف مرا برید

و گره زد به روشنایی مهتاب

دلم گرفته بود و

اولین ترانه ...

بوی شور گریه را می داد

تولدم مبارک

صدف جون تو اولین نفری بودی که یادت بود...عاجقتم.

+تاریخ ساعت نویسنده خودم |