یک قلم و یک کاغذ با خدایی که رو به رویم مینشیند و باهم چایی مینوشیم..داغ داغ
حقیقت:من اسمم گندم نیست...سمیراست اما از وقتی اومدم دنیای مجازی اسممو عوض کردم که دوستای گندم شناسم با دوستای سمیرا شناسم فرق داشته باشن

من اینجا از تمام خاطراتم نوشتم از کسایی که دوسشون داشتم و حالا نیستن و کسایی که اصلا نبودنو حالا هستن...دوستای خوبی اینجا پیدا کردم که هنوزم تو وایبر و واینستاگرام باهاشون رابطه دارم

حالا از خودم بگم:من همه چیز تو زندگیم به دو قسمت تقسیم میشه ادما و زندگیم قبل از مریضیم و ادما و زندگیم بعد از مریضیم

همه چیز بعد از مریضیم عوض شد...درس دانشگاه دوستام روابط انگیزه ها و احساسایی که من به بقیه داشتمو و بقیه به من

من یه دوران خیلی وحشتناکی داشتم خیلی وحشتناک اما هیچکس منو نفهمید که این بیماری چقدر ممکنه روی من اثر منفی داشته باشه و چقدر ممکنه منو عوض کنه....من عوض شدم اما بقیه هم کاملا عوض شدن ولی هیشکی درک نکرد که ممکنه من نیاز به زمان داشته باشم نیاز به حامی داشته باشم همه گفتن چقدر ضعیف شدی حساس شدی بچه شدی بی منطق شدی چاق شدی زشت شدی و من تو خودم بارها و بارها شکستم و خورد شدم و بیشتر تو خودم فرو رفتم

و وقتی بیشتر شکستم که بهم گفت تو مشکل روحی و روانی داری و منو بدتر میکنی من گذاشتمش کنار چون شده بود سوهان روحم و ازارم میداد...اره به همین صراحت میگم دیگه تحمل حرف شنیدن ندارم اینقدر میگم بیخیال تا یه جایی پر بشمو و کنارش بذارم حالا هر کی میخاد باشه

دلم از خیلیا شکسته کسایی که یه زمانی خیلی دوسشون داشتم اما اینقدر حرف ازشون شنیدم که دیگه دوری را ترجیح میدم

همین الان دوستم گفت حامی تو فقط باید خدا باشه...راست میگه...اللهی و ربی من لی غیرک

این روزا شنا رفتن و مربیم الهام حالمو خوب میکنه...اینکه هولم میده تو اب و میگه دقت کن و من به هیچ چیز فکر نمیکنم جز اب و اب و اب بعد از شنا هم همش تو وایبر و اینستا هستم که مبادا به چیزی فکر کنم.

یه روز میشه که روی پاهای خودم و به یاری خدا با همه جا رسیدم

و حرف اخر:این اخرین حرفهای من بود و دیگه اینجا پست نمیذارم چون یه دفتر خاطرات درست کردمو دیگه اونجا حرفامو مینویسم...از همه دوستایی که خیلی وقتا بیشتر از واقعی ها منو فهمیدین و درکم کردین ممنونم و از خدا میخوام همیشه یارو یاورتون باشه ان شاء الله

وقتی قرار است بروی، حتی به آیینه نگاه نکن

شاید چشم های کسی که روبروی تو ایستاده 

منصرفت کند از رفتن

شاید نم اشکی ببینی ، غباری ، 

خیالی دور در آستانه ویران شدن

شاید ناخودآگاه در آینه لبخند بزنی 

و به تصویر دیرآشنای محصور در قاب بگویی : سلام ... 

شاید هنوز روح کودکانه ات از گوشه ای سرک بکشد 

و نگران باشد که مبادا فراموشش کنی ...

 

تو لبخند بزن !

من غربت پشت آن لبخند را خوب می شناسم

نمی گویم نرو

اصلا مگر چیزی عوض می شود ؟!

فقط یک والله خیرالحافظین می خوانم 

و به چهار جهت فوت می کنم ...

یا حـــــــــــــــــــــــق

+تاریخ ساعت نویسنده خودم |