X
تبلیغات
اینجــــا کَسی مـــرا نِمیشناســــد
یک قلم و یک کاغذ با خدایی که رو به رویم مینشیند و باهم چایی مینوشیم..داغ داغ
صدفم کاش حرف از رفتن نمیزیدی

کاش نمیرفتی صدف

لعنت به این کاش ها...

صدفم من خیلی وقتا به عشق تو مینوشتم چون تو نه تنها منو میخوندی درکمم میکردی پابه پام گریه میگردی

برام دعا میخوندی

صدفم وجودت خیلی بهم ارامش میداد

کاش حرف از رفتن نمیزدی

دلم از رفتنت میگیره.

کاش نمی رفتی.

کاش...

صدف دوستت دارم خیلی خیلی زیاد

هیچوقت فراموشت نمیکنم.

+تاریخ ساعت نویسنده خودم




دلم یه سورپرایز و غافلگیر شدن توپ میخواد...خیلی وقته حسابی خوش نگذروندم...خیلی وقته از ته دل نخندیدم
خیلی وقته یه خرید درست حسابی نرفتم.
دلم یه مسافرت عالی میخواد که برم چند روز خوش بگذرونم....دلم یه سفر تیریپ مجردی میخواد که برم مشهد..خیلی وقته هوای مشهد کردم
دلم میخواد برم یزد مثل پارسال،وای چقدر خوش گذشت،عالی بود
حیف حیف که وقتشو ندارم و تازه امروز کار پایان ناممو شروع کردم...

دلم میخواد دوباره ذوق وشوق درس خوندن بیاد تو وجودم یعنی ویره درس خوندن بگیرم و بزنم تو گوش ارشد امسال ولی کماکان حس درس خوندن ندارم دلم میخواد زودتر این ترم تموم بشه و خیالم از بابت لیسانس راحت بشه...
دلم میخواد برم شهربازی و سوار یه بازیه خطرناک بشمو از ته دل جیغ بزنم
دلم میخواد از ته دل بخندم
دلم میخواد یکی از ته دل بهم بگه گندمی با همه خریتات و دیوونه بازیات دوستت دارم
دلم یه عالمه چیزای خوب میخواد..
.
+تاریخ ساعت نویسنده خودم |



کاش یادمون بمونه که گاهی نباید چشمامونو راحت ببینیدیمو دل بشکنیم.

+تاریخ ساعت نویسنده خودم


نیمه شب

صدای نفست می آید

برمی گردم سمتِ تو

" آب می خواهی؟ "

 

چه خیال ها می کنم

مَگر تاریکی آب می خورد!

 

می گویی بله.

سارا محمدی اردهالی

من میترسم نه از ارتفاع نه از تاریکی نه از تنهایی نه از توحش های اجتماعی و نه حتی از رد شدن از خیابان،من از هیچ یک نمی ترسم

من از بهار میترسم...از بهار امدن...بهاری شدن و از بهاری ماندن میترسم...من از تک تک واژه های بهار میترسم

بهارهایی که برایم تلخ ترین خاطره ها شدند کم نیستند...بهار امسال من را از خودم گرفت،یک بیماریه پر درد...بهار 5 سال پیش مادرم بیمارستان بستری شد...بهار 2سال پیش با یک آشناییه بی فکر و مزخرف،یک اشتباه بزرگ شد و بهار امسال یک جداییه بی صدا.

من امسال انقدر گریه کردم که خندیدن فراموشم شد انقدر قرص خوردم که خواب خوراکم شد من این همه رنج و تلخی و گریه را مدیون بهارهستم،بهاری که ذره ای نکویی برایم نداشت.

آخر سال است...بوی عید می آید بوی نو بوی بهار

 کاش خدا آخر هر سال سه نقطه هایی را می گذاشت و میگفت بنده جان:درخواستی کن برای سالی که گذشت...من قطعا فراموشی 92 را میخواستم...فراموشی همیشه بد نیست گاهی جدایی از یک رنج بزرگ است.

روزهای آخر سال برایم با دلگیری میگذرد چرا که دوست ندارم بهار بیاید...من نمیخواهم سال نو شود میخواهم در اسفند باقی بمانم چرا که هیچ لذتی از گرمای خورشید بهاری و سبزی و طراوت گیاهان نمی برم.

خداحافظ پرونده ی سیاه 92


برچسب‌ها: فرداهایی که نمی خواهمشان
+تاریخ ساعت نویسنده خودم |



دو روزه قراره ببینمش،نمیشه،،، دلتنگم

عکس:خوابگاه یزد،توسط بنفشه
مریم:
دیدمش...
آهسته بوسیدمش...

+تاریخ ساعت نویسنده خودم

نه زمین‌شناسم

نه آسمان‌پرداز

گرفتارم

گرفتار چشم‌های تو

یک نگاه به زمین

یک نگاه به زمان

زندگی من از همین گرفتاری شروع می‌شود...

عباس معروفی

هم حوصلم رفته و هم دلم تنگ شده خیلی خیلی زیاد

احساس میکنم دچار روزمرگی شدم،چی کار کنم؟

شدیدا برا پایان نامم استرس دارم،چه کنم؟

میگم که تو دلم نمونه(رفت،بدون من،بدون اینکه اصلا من براش مهم باشم،چقدرم بهش خوش گذشته بود)


+تاریخ ساعت نویسنده خودم |

پنج اسفند

کسی هلم داد

و

بند ناف مرا برید

و گره زد به روشنایی مهتاب

دلم گرفته بود و

اولین ترانه ...

بوی شور گریه را می داد

تولدم مبارک

صدف جون تو اولین نفری بودی که یادت بود...عاجقتم.

+تاریخ ساعت نویسنده خودم |

حرف را باید زد!

درد را باید گفت!

سخن از مهر من و جور ِ تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن ِ پندار ِ سرورآور ِ مهر

حمید مصدق

متاسفم برای خودم،شماره ی کسایی رو از تو گوشیم پاک کردم که یه زمانی خیلی دوسشون داشتم،ولی هیچوقت نمی تونم فراموششون کنم.

کنکور رو خراب کردم،تا سوالا اومد جلوم کلا هنگ بودم،همه را شانسی زدم.

+تاریخ ساعت نویسنده خودم |

نمی دونم چی شد که  رفتم راه پیمایی ولی خدایی به خاطر کیک و ساندیس و سبد کالا و استخدام رسمی نبود

شاید رفته بودم گزینه های روی میز آمریکا را برچینم و گزینه های خودمو بچینم...

صبح خواب بودم که مامانم بیدارم کرد بریم راهپیمایی...خداییش خیلی شلوغ بود،عاقا جاتون خالی با هزار 

ترفند رفتم یه جای بلندی که فقط عکاسا و خبرنگارا بودن،میخواستم رو کل میدون تسلط داشته باشمو جنم مردمو ببینم

جمعیت غل میزد و به طرف جایگاه هجون میور...ماهم جامون خوب،،، وایساده بودیم به خیال اینکه

شجریانی،ابی،شادمهری کسی میخواد بیاد،تو حال و هوای خودم بودم که دیدم ناگهان

حامد زمانی اومد بالا و شروع کرد به صحبت کردن و خوندن منو بگو ناگهان دیدم هر چی دختر و پسر و خردساله هجوم

اورد رو سر و کله من،منم مثل سیب له شده از زیردست و پا شون اومدم بیرون...چنان کف وسوت و رقصی اون بالا بود

که من غش بودم ازخنده...دخترام که انگار جانی دپ روبه روشون وایستاده فقط قربون صدقه حامد زمانی

میرفتن و براش بوس میفرستادن.منم بی خیال شدم اومدم پایین یه مشت محکم به جا امریکا زدم به خودم گفتم ملت

واسه حامد زمانی اومدن عایا؟عجب!!!!!!!!!

http://axgig.com/images/21085934234941478756.jpg


اینام حامد زمانی

http://axgig.com/images/94541993830984211618.jpg


http://axgig.com/images/05047639892345433794.jpg


+تاریخ ساعت نویسنده خودم |




وقتی یکی تنها باشه و کسی دورو برش نباشه،کسیو نداره که از ته قلب بهش بگه

مواظب خودت باش


سریال از نفس افتاده کارگردان:قاسم جعفری سال تولید:1385
چند وقت بود تو ذهنم یه فانتزیه قشنگ می پروروندم امروز همه چی خراب شد...نمیدونم چرا من شانس یه سری ادما را ندارم...شانسه دیگه،ندارم

+تاریخ ساعت نویسنده خودم

ایا کسی هست درٍ این دانشگاه ما رو گل بگیره؟

ایا کسی هست پول مفت از مردم نگیره؟

آیا کسی هست جواب یک دانشجو را بده؟

آیا کسی هست بیاد تطبیق واحد منو انجام بده؟

آیا کسی هست جواب صبح تا شب جون کندن منو بده؟

آیا کسی هست این دانشگاه ما را متر کنه ببینه چند کیلومتره؟

آیا کسی هست جواب این همه درس خوندن منو بده؟

آیا کسی هست تمام پشیمانی من را جار بزند بگوید پشیمانم عاقا جان،نخواستم،دانشگاه خوب مفت چنگ کسانی که حقشان نیست؟

انصراف عاقا جان،انصراف


+تاریخ ساعت نویسنده خودم |

واژه یا واژه گانی ما در فرهنگ سلیسمون داریم به نام به درک

پس بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه درکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+تاریخ ساعت نویسنده خودم

چرا نمی تونم برم تو فیس بوک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکی بیاد کمک!!!!!!!!!!!!!!!

من خیلیم بچه مثبتم تازشم...چیه؟

من کمک عاجزانه میطلبم...اصلا معتاد فیس نیستم....خب یکی بیاد تا اون روم بالا نیمده

+تاریخ ساعت نویسنده خودم

هیچی نمی گم

فقط سکوت می کنم

دلم ترک برداشت مثل خیلی وقتای دیگه.




+تاریخ ساعت نویسنده خودم

پارسال همین موقع بود نزدیک کنکور 91،من ترم 6 بودم و تو حال وای کنکور ارشد قرار گرفتم ...همش تو ذهنم میگفتم سال دیگه این موقع من ارشد دارما وای خدا چه زود گذشت انگار همین امسال بود مثل خر میخوندم واسه کنکور کارشناسی که قبول بشم...دیگه ارشد برام جدی شد رفتم دنبال گرایشا و منابع و پرسش از استادا که کدوم رشته بهتره و دانشجوهای ارشد که از رشتشون راضین یا نه ،تا اینکه بالاخره  علاقمو پیدا کردم ....برنامه ریزی توریسم شد علاقه ی من ، دیگه همه چیزم شده بود رویای این رشته که بزنم تو گوش ارشد 92 و قبول بشم دانشگاه خودمون...معدل الف بودم چون درسام خوب بود اما نمی تونستم با معدل برم دیگه حوصله ی دردسراشو نداشتم...تصمیم خودمو گرفتم که واسه کنکور امسال بخونم...رفتم دنبال منابعشو کتابایی که میخواستمو لیست کردم که از هر جایی میشه تهیه کنمو بخونم اما نمی دونستم که قسمت چیزی نیست که باهاش بجنگم...بهار امسال رفتم نمایشگاه کتابو تا جایی که شد کتابای توریستو گرفتم ...به یک ماه نکشید که مریض شدم...یه مریضیه لعنتی که تمام رویاهای منو کابوس کرد...دیگه روز و شب نداشتم...سال اخر کارشناسی شدم یک تیکه گوشت مرده کنار اتاق...به جای درس خوندن، میخوابیدمو قرص میخوردم تا روزام بگذره.کارم شده بودم حسرت خوردن به قولایی که به خودم داده بودم واسه کنکور ارشد...اول مهر حالم بهتر شده بود اما دانشگاه نمی رفتم و دیگه درس نمی خوندم.حال روحیم غیر قال وصف بود.حتی فکرشم نمی کردم که همه ی ارزوهای یکسالم نابود شده باشه.هیچکس نبود که درکم کنه.اخه گفتن نوع مریضیم برام سخت بود...دلم میخواست همه چی به عقب برگرده و من دیگه مریض نشم...5سال پیش وقتی مامانم مریض شد کنکور کارشناسی داشتم هم درس میخوندم هم گریه مکیردم هم تو خودم میریختم.وقتی رفتم یزد دوباره هم گریه میکردم هم تو خودم میریختم وقتی اومدم دانشگاه اصفهان فقط تنهایی بود که رنجم میداد اما بازم درسمو میخوندم و دلم خوش بود که حالا که مامانم مریضه من یه کاری میکنم که رنجش ندمو سربلندش کنم دیگه نمی دونستم که خودمم مریض میشم.دکترم دفعه پیش گفت اسم بیماریه من اضطراب یکسالس...درست یکسالی که کلی روش برنامه ریزی کرده بودم. فکر نمی کنم کسی حالمو بفهمه که از وقتی مامانم مریض شد من چقدر پشت هم بد اوردم و دچار بدشانسی شدم اما هیچوقت ارادم سست نشد.هیچوقت از حال خودم با کسی حرف نزدم گذاشتم هر کی هر جور میخواد منو قضاوت کنه گرچه مطمئنم هیچکسه هیچکس نیس که حالمو بفهمه فقط انتظار دارن ازم.

حالا یه روز مونده به کنکورارشد و من نشستم با گریه تایپ میکنم.قسمت نبود که من 5سال یه شب با ارامش بخوابم.خدایا شکرت.-

+تاریخ ساعت نویسنده خودم |